سند بردگی ایران امضا شد
سند بردگی ایران امضا شد

به مناسبت سالروز اعتراض امام  خمینی (ره) با لایحه کاپیتولاسیون سند بردگی ایران امضا شد با حالت عجیبی آمد داخل، تا حالا بی اعصاب ندیده بودمش، یعنی دیده بودم اعصاب نداشته باشه ولی نه این جور، تا اومد رو تخت ما منو عزتی از جا پریدیم، گفتم : «تیمورخان نبینم غمتو … » عزتی برگشت […]

به مناسبت سالروز اعتراض امام  خمینی (ره) با لایحه کاپیتولاسیون
سند بردگی ایران امضا شد

با حالت عجیبی آمد داخل، تا حالا بی اعصاب ندیده بودمش، یعنی دیده بودم اعصاب نداشته باشه ولی نه این جور، تا اومد رو تخت ما منو عزتی از جا پریدیم، گفتم : «تیمورخان نبینم غمتو … »
عزتی برگشت گفت :
«تـ تـ تیمورخان عـ عـ عکس بده جنازه تـ تـ تحویل بگیر …»
تیمور خان یه نگاهی به ما کرد، شیلنگ قلیون رو از من گرفتو یه پوک زد، شروع کرد زیر لب چیزی گفتن …
تیمور خان وقتی قاط می زنه، هیشکی جرأت نداره به چشاش نیگاه کنه ….
میشه عین جِنّ خونه نَنَم …
یهو دیدم شیلنگ قلیون و پرت کرد و گفت :
«مرتیکه آدم فروش . . . . .  اِ اِ اِ  یه جو غیرت تو وجودش نیست بی وجود … هر غلطی تو مملکت انجام داد خَف بودیم … امّا الان دیگه قصه فرق داره، بحث ناموسیه، منم به ناموس حسّاس …»
عزتی گفت :
«مـ مـ مادر نزائیده کـ کـ کسی به ناموس تیمور خان چپ نیـ نیـ نیگاه کنه … شیکمشو سفره می کنم … لب تر کن، پـ پـ پرپر تحویلت می دم جونِ خودت»
گفتم :
راست میگه عزتی … تیمور خان فقط اسم بگو … تا زغال قلیون خاموش نشده … رفتیمو چشاشو از کاسه در آوردیم …
تو فقط بگو کدوم یابو جرأت کرده خلاف ناموسی کنه ؟؟
تیمور خان صاف تو چشام خیره شد و گفت :
«اجنبی ها … حرامزاده ها … آمریکایی ها … »
تا اینو گفت عزتی به من، من به عزتی، چشم تو چشم شدیم … آخه اصن تیمورخان اهل این حرفا نبود … از شاه حرف می زد، اما فقط از شاه تو پاسور … از وزیر دم می زد اما از وزیر تو شطرنج … اصن سیاسی میاسی نبود.
تیمور خان گفت :
«هی ننم می گه این سیّد (امام خمینی) از تو مَرد تره … بهم بر می خوره … هی می گفت از تو غیرتی تَره … ستون فقراتم مُچاله می شد … هی می گفت … هی می گفت  .. تازه فهمیدم ننم بی راه نمیگه .. به مولا این سید خیلی مَرده … خاک بر سر من که اسم خودمو گذاشتم لوتی … اما یه جو غیرت ندارم …»
عزتی که عین من دهنش وا مونده بود گفت :
تـ تـ تیمور خان آ آ آخه چی شده ؟

تیمور خان اخماش رفت تو هم و گفت :
«عزتی سرتو عین کپک کردی تو برف، از هیچی خبر نداری … زدی تو خط خریت حالیت نیست . این مرتیکه بی غیرت، ناموسه منو و تو رو با یه سگ اجنبی تو ترازو گذاشته … می فهمی یعنی من حق ندارم به یه سگ آمریکایی بگم چِخِه …
یعنی هر اجنبی و حرامزاده ای بیاد تو کوچه به ناموسه من چپ نیگاه کنه … من باید خَف بمونم … بِفَهم، نَفَهم …»

نویسنده : علی بابایی شریف

کد خبر : ۱۰۰۱