3161 روز اسارت؛

وجود الگو‌های عملی در انتقال طرز تفکر شهدا روز به روز نایاب‌تر می‌شود

آزاده دفاع مقدس بیان کرد: من حرف اخر را همان اول زدم .اگر مسئولین کشور همین طور به بی‌تقوایی و جنگ قدرت و تجملگرایی خود ادامه بدهند و به دامان مردم برنگردند و صدای آن‌ها را نشنوند؛ کم کم باید طناب خشم مردم را به دور گردن خود احساس کنند، قرار ما با مردم این نبود.

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر شهرمینو؛ مردان زیادی در دوران دفاع مقدس بودند که مردانه جنگیدند و مردانه‌تر از آن اسیر شدند و طعم اسارت را چندین سال چشیدند؛ هر چند دیده نمی‌شوند ولی درس ایستادگی و مقاومت را به مردم آموختند.
تعداد این مردان انگشت شمار نیست، مردانی که اسوه خود را حضرت زینب سلام الله علیها معرفی می‌کنند و با افتخار از دوران اسارتشان یاد می‌کنند.
خبرنگار شهر مینو به گفت‌و‌گو با صفر علی عالی نژاد، یکی از اسوه‌های مقاومت پرداخته است. وی متولد ۱۳۴۳ است که درحال حاضر در فرمانداری استان قزوین مشفول فعالیت است.
در زمان جنگ در کارخانه‌های شهر صنعتی البرز کار می‌کرده و در کنار آن درس هم می‌خوانده و به نیت یادگیری اسلحه وارد بسیج  میشود و تحت تاثیر محیط و کلاس‌ها پس از یکسال تصمیم به حضور در جبهه می‌گیرد.

شهرمینو: کمی از خودتان و رفتنتان به جبهه بگویید؟
عالی نژاد:خبر تعرض و تجاوز دشمن به زنان و دختران هم وطن در خوزستان بیشترین انگیزه را برای حضور در جبهه ایجاد کرد و وقتی شانزده سال داشتم با فراخوان سپاه پاسداران استان قزوین رو به رو شدم و با پافشاری فراوان توانستم از پدر و مادرم رضایت بگیرم و عازم جبهه شوم و کمتر از یک ماه در جبهه حضور داشته باشم و سپس اسیر شدم.

شب قبل از اعزام به جبهه

شب قبل از اعزام به جبهه

شهرمینو: آیا با همرزمانتان هنوز ارتباط دارید؟ چند تن از همرزمان شهیدتان را نام ببرید ؟
عالی نژاد: بله با تعدادی از آن‌ها ارتباط دارم و آن‌هایی که با هم بودیم و شهید شدن می‌توانم به شهید حسین کشاورز، شهید مهدی اینانلو و شهید نظری اشاره کنم.

 
شهرمینو: آیاکسی مقابل چشم شما شهید شد؟
عالی نژاد: بله چندین نفر بودند؛ نام یکی از آن شهدا که در خاطر دارم شهید حسین کشاورز بود که در صبح روز اول وقتی در محاصره بودیم او حدود ده متر جلوتر از من پشت یک صخره سنگر گرفته بود هر چند لحظه یک بار سرش را بالا می‌آورد و تیری به طرف دشمن شلیک می‌کرد. در همان ساعات اولیه وقتی برای چندمین بار سرش را بالا آورد مورد اصابت قرار گرفت و وقتی برای اخرین بار سرش را پایین آورد به همان حالت بی حرکت ماند که متوجه شدم وی مورد اصابت قرار گرفته.

شهرمینو: در کدام از عملیات‌های دفاع مقدس حضور داشتید وچه مسئولیت هایی را در جبهه به عهده داشتید؟
عالی نژاد: یک بسیجی ساده بودم و در همین سمت مانده‌ام و تنها عملیاتی که در آن شرکت کردم، عملیات سراسری در گیلان غرب به نام «مطلع الفجر» بودکه فکر می‌کنم ۲۰ آذر سال ۶۰ شروع شد و تا چندین روز ادامه داشت.

شهرمینو: در کدام عملیات و چه سالی و به چه مدت اسیر شدید؟ نحوه اسیر شدنتان چگونه بود؟
شهرمینو: در همان اولین حضورم در عملیات سراسری گیلان غرب درتاریخ ۲۷ .۹ .۶۰ در این عملیات از ناحیه دست راست کتف و سر مجروح شدم و توسط دوستانی که تخصصی در این رشته داشتن مداوا شده و پس از سه روز محاصره اسیر شدم وپس از هشت سال و هشت ماه اسارت در تاریخ ۶۹/۲۶/۵  آزاد شدم.

نفر دوم از سمت چپ . ایستاده

نفر دوم از سمت چپ . ایستاده

شهرمینو: از حال و هوای اسارت برایمان بگویید؟
عالی نژاد: حال هوای اسارت مملو از صفا، همدلی، یک‌رنگی و مقاومت بود.  وقتی آدم اسیر می‌شود ناگزیر است که اسارت را تحمل کند و کیفیت تحمل متفاوت است. بر سر باور ها ماندن خم به ابرو نیاوردن این تفاوت را کاملا روشن می‌سازد. به نظر من رزمندگان و اسرای ما به معنای واقعی کلمه آزاده بودند؛ هر چند امروزه  شاید بخاطر جو بسیار دنیا پرستانه‌ای که مسئولین سنگ بنای آن را نهاده و به سمت تجمل گرایی رفته‌اند، حتی آزادگان ما هم دیگر آن روحیه، گذشت و ایثار را مانند سابق نداشته باشند ولی در دوران اسارت چون همه یک دست و یک رنگ و یک دل بودیم خیلی راحت می‌شد کنار یکدیگر اسارت را تحمل کنیم.

شهرمینو: اسارت چه چیزهایی به شما آموخت؟
عالی نژاد: اسارت برای من مثل یک دانشگاه بود بخصوص که حدود دو سال هم با سردار آزادگان سید علی اکبر ابوترابی هم اردوگاه بودم.

شهرمینو: اسارت مقاومت و صبر می‌خواهد، چگونه این صفات را در دوران اسارت در خود تقویت کردید؟
عالی نژاد: وقتی در اطراف شما پر از الگوهای مقاومت باشد، هم رنگ شدن خیلی سخت نیست. سختی از آنجایی شروع می‌شود که در اطراف خود الگوی عملی مشاهده نمی‌شود و فقط شعار، تظاهر و فریب است. دلیل اینکه ما سال‌های اسارت را با تمام سختی‌هایش تحمل کردیم و خللی در باورهای ما ایجاد نشد همین جو بود.

شهرمینو: نقش امام راحل در جبهه ها چگونه بود؟
عالی نژاد: حرف اول و آخر را امام راحل می‌زدند و فرماندهی قلب رزمندگان با ایشان بود.

شهرمینو: فرق جوانان زمان دفاع مقدس با جوانان امروز در چیست؟
عالی نژاد: جوانان امروز با آن روزها فرق چندانی ندارند؛ شاید تنها فرقشان این باشد که فرمانده را درک نکردند و شاید این باشدکه در این روزگارـنمونه‌های عملی از ایثار و گذشت برای دیدن و الگو گرفتن کمتر شده و این ارزش‌ها امروزه دست آویزی برای پست و مقام  برخی‌ها شده است.

توضیح تصویر : نفر اول سمت راست نشسته . آقای عالی نژاد و نفر اول سمت راست ایستاده همان ازاده ای ست که در اسارت شهید شد .مجتبی احمد خوانی

شهرمینو: اخبار ایران را چگونه دریافت می‌کردید و آیا خانواده از شما خبر داشتند؟
عالی نژاد: اخبار به سختی و نا‌موثق از طریق روزنامه های عراقی به دست ما می‌رسید و گاهی یک رادیو به صورت پنهانی توسط اسرای جدید یا کش رفتن از عراقی‌ها به دست می‌رسید. راجع به خبر اسارت هم باید بگویم که خانواده ما خوشبختانه ظرف مدت حدود یک ماه توسط لیستی که صلیب سرخ جهانی به ایران به عنوان لیست اسرا ارائه کرده بود مطلع شده بودند.

شهرمینو: هم اکنون به چه کاری مشغول هستید؟
عالی نژاد: در فرمانداری قزوین کار می‌کنم. بعد از ورود به ایران از سال ۶۹ در فرمانداری مشغول به کار شدم سال ۸۴ به اجبار گفتند باز نشست باید بشوید و شدم؛ دلیلشان هم این بود با توجه به احتساب دوبرابر بودن مدت اسارت به عنوان سابقه کار، ۳۰سال تکمیل شده بود؛ بعدا قانون را اصلاح کردند و قرار شد هرکس مثل من بازنشسته شده در صورت تمایل برگردد سر کار و من برگشتم‌. پست سازمانی‌ام کارشناس بررسی اسناد و مدارک فرمانداری است.

شهر مینو: یک خاطره شیرین را از زمان اسارت یا رزمندگی بیان کنید؟
عالی نژاد: در جبهه مستقر بودیم و منتظر اینکه مارا در عملیاتی شرکت دهند. یک روز عصر یک ماشین تویوتا در چند قدمی ما ایستاد و یک پاسدار پیاده شد و گفت هرکسی  داوطلب عملیات است بالا بیاید. ما چند نفر از رزمنده‌‌های قزوین خواستیم سریع بریم بالای تویوتا که همان پاسدار گفت: در این عملیات سلاح لازم نیست بیاورید؛ ما هم گفتیم لابد یک عملیات مخصوصی است.
اسلحه‌ها را در چادر گذاشتیم و راه افتادیم،
خلاصه بعد از یکی دوساعت چراغ خاموش رفتن ما را کنار یک کامیون بزرگ پیاده کردند و نفری یک گونه خالی به دستمون دادند، به صف پشت کامیون ایستادیم. درون کیسه هر نفر چند تا گلوله خمپاره می‌گذاشتن و می‌گفتند حرکت کند. من هم گونی پر از خمپاره را روی دوشم گذاشتم و با ناراحتی از اینکه رو دست خوردیم راه افتادم تا اینکه چشمم خورد به همان پاسداری که ما را به آن‌جا کشانده بود با طعنه گفتم برادر این عملیات مهم را نمی‌شد با چند حیوان نجیبی مثل خر یا قاطر انجام بدین؟ او در حالی که لبخند می‌زد گفت نه. چون ما باید این‌ها را از نزدیکی عراقی‌ها رد کنیم وـتا برای عملیات آینده استفاده کنیم این حیوان‌های نجیب ممکن است یک باره هوای عرعر کردن به سرشان بزند.
با شنیدن جواب قانع کننده آن پاسدار تا صبح بار بردیم و صدایمان هم در نیامد.

شهرمینو: اما یه خاطره تلخ ؟
عالی نژاد: یه آزاده هم اتاقی به نام مجتبی احمد خانی داشتیم که سرباز و اهل تهران بود. داوطلبانه قبول کرده بود که سرویس‌های بهداشتی را هر روز قبول بشوید. می‌گفت شستن توالت این بچه ها برای من افتخار است. مجتبی به سرطان روده دچار شد دکترهای صلیب سرخ گفتند شش ماه بیشتر دوام نمیاورد. دکترهای عراقی هم نظرشون همین بود؛ صلیب سرخ هر دو ماه یک بار به اردوگاه می‌آمد و مسئول تیمشان با ارشد اتاق‌ها جلسه می‌گذاشت و از تک تک شان در خواست‌ها و مشکلات را جویا می‌شد. به خاطر مجتبی قرار شد تمام ارشد اتاق‌ها با هماهنگ کنند تا وقتی از آن‌ها می‌پرسند چه مشکلی دارید یا خواسته مهمتان چیست همه فقط یک خواسته را مطرح کنند و اگآن آزادی مجتبی باشد تا این دم اخر را کنار خانواده اش باشد. رئیس تیم صلیب سرخ هم وقتی دید همه دارند فقط یک خواسته را مطرح می‌کنند گفت: متوجه اهمیت موضوع شدم و سعی می‌کنم با مقامات بالای عراقی صحبت کنم و چون مجتبی فرصت زیادی ندارد تلاش می‌کنم   هرچه زود تر خبر آزادی مجتبی به شما برسد.
او سعی و تلاشش را کرد ولی موفق نشد عراقی‌ها را راضی کند و مجتبی احمدخانی مثل یک شمع جلوی چشممان سوخت و خاموش شد.

 
شهرمینو:خاطرات خود را یادداشت کرده اید ؟
عالی نژاد: بله/طومار سکوت
شهرمینو: آیا به چاپ رسیده است ؟ با چه عنوانی؟
عالی نژاد: خاطراتم را جمع آوری کردم و برای چاپ به بنیاد بردم که گفتند کمی قلم تندی دارید و باید ویرایش بشود و پس از ویرایش باز گفتند بخش‌هایی هم باید حذف شود تا در این بنیاد چاپ شود که من قبول نکردم و با هزینه شخصی به چاپ رساندم که شکر خدا در حال حاضر به چاپ دوم رسیده است.

شهرمینو: چه چیز باعث شد به سمت نوشتن کتاب بروید؟ در نوشتن کتاب حمایتی داشتید؟
عالی نژاد: ناگفته هایی داشتم که می‌خواستم بگویم؛ به همین علت در همین کتاب همراه با بیان خاطراتم حرف‌های مانده در دلم را هم تا حدودی که قوانین اجازه می‌داد بیان کرده‌ام.

شهرمینو:از نظر شما چگونه طرز تفکر شهدای بزرگوار را می‌توان به دیگران انتقال داد؟
عالی نژاد: وجود الگو های عملی بسیار اثر گذار است که متاسفانه روز به روز نایاب‌تر می‌شود.

شهرمینو: توصیه شما به نسل سومی و چهارمی‌ها چیست؟
عالی نژاد:من توصیه‌ای برای آنها ندارم، ما نسل اولی‌ها اگر به میزان نصف ادعاهایی که داشته‌ایم پایبند بمانیم نسل سوم و چهارم  از روی رفتار ما راه را به شکل صحیح ادامه خواهند داد.

شهرمینو: بهترین دوران زندگیتان چه زمانی بوده؟
عالی نژاد: بهترین دوران با خبر آزادیر شروع شد ولی به دو دلیل زود به پایان رسید یکی خبر فوت پدرم که تصادف کرده بود و هنوز خبرش به من نرسیده بود و یکی هم اوضاع کشور بود. روزی که ما می‌رفتیم یک روحیه محکم انقلابی بر کشور حاکم بود ولی بعد از نه سال فروکش کردنش کاملا محسوس و زجر اور بود.

شهرمینو: یک دعا برای جوانان کنید؟
عالی نژاد: دعا می‌کنم که تمامی مسئولین در مسیر درست قدم بردارند، با استجابت این دعا حال و روز جوانان در ابعاد مختلف بهتر می‌شود.

 شهرمینو: به عنوان صحبت پایانی؟
عالی نژاد: من حرف اخر را همان اول زدم .اگر مسئولین کشور همین طور به بی‌تقوایی و جنگ قدرت و تجملگرایی خود ادامه بدهند و به دامان مردم برنگردند و صدای آن‌ها را نشنوند؛ کم کم باید طناب خشم مردم را به دور گردن خود احساس کنند، قرار ما با مردم این نبود.

۳۷۹ total views, 2 views today

کلید واژه ها



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


SIMPLE SIDE TAB